آبشارهای زیبا
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰ ساعت 12:33 توسط مهدیه یعقوبی
|
سلام از همین اول بگم که این داستان فقط یک شوخی با دانشکده و هم دانشکده ای ها است و قصد هیچ گونه جسارتی ندارم .
قصه از موقعی شد که من پشت کنکوری شدم ، « نوید مامان بشین درس بخون ، اگه امسال هم کنکور قبول نشی باید بری سربازی ، یک کم از حمید یاد بگیر آخرش اون شریف قبول میشه و تو مزار شریف » ، امان از دست این مامان ،دیگه حالم از کنکور وتست وریاضی و فیزیک و ... به هم می خورد . راستی حمید پسر همسایه روبروییمون بود که 2سال از من کوچکتره و از24 ساعت توی شبانه روز 25 ساعتش رو به طور مفید مسائل فیزیک و ریاضی و شیمی حل می کرد .