آبشارهای زیبا

ادامه نوشته

ماجراهای دانشگاه ما

 

 

  سلام از همین اول بگم که این داستان فقط یک شوخی با دانشکده و هم دانشکده ای ها  است و قصد هیچ گونه جسارتی ندارم .

قصه از موقعی شد که من پشت کنکوری شدم ، « نوید مامان بشین درس بخون ، اگه امسال هم کنکور قبول نشی باید بری سربازی ، یک کم از حمید یاد بگیر آخرش اون شریف قبول میشه و تو مزار شریف » ، امان از دست این مامان ،دیگه حالم از کنکور وتست وریاضی و فیزیک و ... به هم می خورد . راستی حمید پسر همسایه روبروییمون بود  که 2سال از من کوچکتره  و از24 ساعت توی شبانه روز 25 ساعتش رو به طور مفید مسائل فیزیک و ریاضی و شیمی حل می کرد .

 

ادامه نوشته